ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۱  

"دورها آوایی ست که مرا می خواند..."

 

دوستان و همراهان هماره!

امسال نیز برای سومین سال بر آنیم تا با یاری جمعی از دوستان و با امید به همراهی شما طرح خریداری و تهیه ی بسته های لوازم تحریر و توزیع آنها در مناطق محروم شهر را آغاز کنیم.

بسته های پارسال شامل کیف مدرسه، دفتر نقاشی و خط دار، مداد رنگی، جامدادی، مداد، خودکار، پا کن...، لیوان وجوراب  بود.

شما دوستان علاقمند به همراهی و مشارکت در این طرح هستید می توانید کمک های نقدی خود را از طریق این  شماره ی کارت:6273532010240727 به حساب عابر بانک تجارت من کارت به کارت کنید.

برای دریافت اطلاعات بیشتر از جزئیات طرح و یا ارائه ی پیشنهادات خود میتوانید از طریق ارسال پیام در فیس و یا وبلاگ شخصی من و همچنین ارسال ایمیل با من در ارتباط باشید.

-          حداکثر تاریخ تعیین شده برای جمع آوری کمک های نقدی تا 19 الی 20 شهریور می باشد.

-          در صورت انتقال وجه به این شماره حساب و در صورت تمایل لطفا با ارسال یک پیام مبلغ کمک و شماره تماس خود را اطلاع دهید.

-          ضمنا این طرح وابسته به هیچ تشکل یا نهاد خصوصی یا دولتی نیست.                                                                           leila_blue_sky@yahoo.com                                      

 



 
 
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥  

بر سنگفرش

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...))
***
 بادی شتابناک گذر کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشیانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

(( - خورشید زنده است !
در این شب سیا [که سیاهی روسیا
تا قندرون کینه بخاید
از پای تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
من
روشن تر،
 پر خشم تر،
پر ضربه تر شنیده ام از پیش...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

از پشت شیشه ها
به خیابان نظر کنید !

از پشت شیشه ها به خیابان
نظر کنید ! ... ))

از پشت شیشه ها ...
***
نو برگ های خورشید
بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس های شوخ ستاره
آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش .

چنگ ز هم گسیخته زه را
ره بستم
پای دریچه،
 بنشستم
و زنغمه ئی
که خوانده ای پر شور
جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
 شکستم :

(( - آهای !
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید !

خون را به سنگفرش
بینید !

خون را
به سنگفرش ...))

                                       ا. بامداد



 
 
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱  

زخم سیاه

 که ایستاده به درگاه ... ؟
 آن شال سبز را ز شانه ی خود بردار
 بر گونه های تو ایا شیارها
 زخم سیاه زمستان است ... ؟
در ریزش مداوم این برف
 هرگز ندیدمت
زخم سیاه گونه ی تو
از چیست ؟
 آن شال سبز را ز شانه خود بردار
در چشم من
 همیشه زمستان است...

                                                      
خسرو گلسرخی   



 
 
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢  

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال می زد.
به پرواز شک کرده بودم من.
***
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود.

با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود.

                                            احمد شاملو



 
 
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

من بسیار گریسته ام
 هنگام که آسمان ابری است
 مرا نیت آن است
 که از خانه بدون چتر بیرون باشم
من بسیار زیسته ام
اما کنون مراد من است
 که از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس
بی محابا 
ببینم .

                                                     


                                                              احمدرضا احمدی

 



 
سر آن بار امانت چه بلا آوردید؟
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱  

آسمان ها گله دارند : زما سیر شدید

 

بسکه بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید زگهواره تان

وایتان باد ، نجستید و چنین پیرشدید

سر آن بار امانت چه بلا آوردید

که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید ؟

هر چه دفتر- ورقی بود ز توصیف شما

یادتان رفته که با دست که تحریر شدید

همه جان و همه احساس رهاتان کردیم

چه گذشته است ؟ به بی روحی تصویر شدید

صورتی مانده از آن سیرت و آن هم بی اصل

بسکه هر آینه در آینه تکثیر شدید

دیو می رفت در این چشمه به تطهیر رسد

بر شمایان چه گذشته ست که تبخیر شدید

باز هم موعظه تان راه به تاثیر نبرد

آسمان ها! که به یک شعبده تسخیر شدید

ما که تبخیر شماییم . شمایان آیا

روی این خاک چه دیدید که تقطیر شدید

                                            

محمد علی بهمنی



 
سکوت سرشار از ناگفته هاست
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸  
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
.
.
.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم
.
.
.
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
.
.
.
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد
.
.
.
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
!که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
.
.
.
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
.
.
.
از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
.
.
.
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش
.
.
.
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را!
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
.
.
.
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
.
.
.
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم!
و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید
.
.
.
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
.
.
.
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
.
.
.
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت
.
.
.
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود
.
.
.
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم!
فریاد می کشم که ترکم گفتند
چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
.
.
.
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم
.
.
.
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
.
.
.
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست! راهی به جز اینم نیست.
                                                                سرودۀ مارگوت بیکل
                                           ترجمه ی احمد شاملو


 
 
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢  

 

شب کنار ما ایستاده بود

و نغمه‌های زبانی دیگر را

نجوا می‌کرد.

جرأت دوستی در ما می‌میرد

و این

به گمان گروه

استعفا ست

ما –بی‌دفاع- می‌گوییم: نه

«نه»ی ما

باری

هرم دود است

دیگران

سخنی -اگر هست-

بگویند.

 

ما خویش را در شک می‌بافیم

هنگامی که خنیاگران «هیچ» می‌نوازند.

 

این صدای تنهایی جمعیت است

و ما

این افول را

به یاد داریم.

 

کو راه رفتن؟

که ماندن همیشه ماندن است.

                                                         از مجموعه ی "وقت خوب مصائب"

                                                                    احمد رضا احمدی